گاووووو

;حکایت آن گاو که تنها در جزیره ایست بزرگ

حق تعالی آن جزیره‌ی بزرگ را پر

کند از نبات و ریاحین که علف گاو باشد تا به شب آن گاو همه را بخورد و فربه شود چون کوه

پاره‌ای؛

چون شب شود خوابش نبرد از غصه و خوف که: همه صحرا را چریدم فردا چه خورم؟ تا ازین

 

غصه لاغر شود هم‌چون خلال. روز برخیزد همه صحرا را سبزتر و انبوه‌تر بیند از دی؛ باز بخورد

 

و فربه شود باز شبش همان غم بگیرد. سالهاست که او هم‌چنین می‌بیند و اعتماد نمی‌کند…(دفتر پنجم

مثنوی

من هنوز گاهی در آیینه که خیره می‌شوم، آن گاو نگران را می‌بینم… و شرمم می‌آید

/ 1 نظر / 7 بازدید
حسن

اون گاو احمق اگه یه کمی عقل داشت این جوری نمیشد.