امروز

امروز ٢تا آدم جدید دیدمچشمک  

نه بهتر بگم ٢تا دوست جدید .داشتیم ٣تایی با هم بستنی می خوردیم دیدم میخ شده به کف دستم منم دستمو مشت کردم بدش هم هرچی اصرار کرد دستمو باز نکردم هی گفت می خوام برات فال بگیرم (همون دوستمو میگم) می خواست آیندمو بگه

اما خداییش چه فایده  اگه قرار باشه آیندرو بدونی دیگی هیچ چیز برات جذاب نیست   البته این نظر منه حتی اگه بدونی الکیه

وای که هوا چه قدر گرم بود امروز وقتی رسیدم خونه حسه ١ آدم بخار پز شده رو داشتم

در نهایت خستگی و بی حالی نهار خوشمزه مامان و خوردمو فکر کردم که می تونم به ١ خواب ناز برم غافل

از این که پسر مامان(آجینه رو می گم) خونرو تلفن کش کرده که چی؟من رو خطم بیا باهام حرف بزن

مامان هم که این جور وقت ها سر از پا نمیشناسه واسه حرفیدن با بچش

اینم از امروزه من بقییشو بدن می تعریفم

راستی عید همه مبارکهورا

/ 1 نظر / 3 بازدید
حسن

قافل یا غافل مسئله این است